تبليغاتX
یادداشتهای گم شده - احساس
ساده...حتی مثل آب...!!

در میان این همه صورتک های فریب...

به باور اینکه شانه هایت پناهگاهی مطمئن برای دردهایم است.....

چشمهایم را بستم تا به شانه های مهربانت تکیه کنم....

و راه را بپیمایم...!!!!!!

اما تو....................

اما تو بی توجه به کسی که با دیدگانی بسته

و به پاس اعتماد به تو.به سویت می آید...

رفتی...

ومن به جای احساس شانه های تو

سنگینی سنگفرش خیابان را حس کردم.....!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 8:8  توسط ماه پیشونی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من پراز حرف سکوتم که خودش یه دنیا قصه س..........

نوشته های پیشین
مهر 1387
بهمن 1385
آذر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
...از سر دلتنگی.....
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM